پیری و معركه گیری....

خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد.

وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد.

زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید.
 
از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟
 
فرشته پاسخ داد:

نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی داشت.

 
بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل

خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند.

چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد.

جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و …

او حتی رنگ موی خود را تغییر داد.
 
خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد!
 
بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد.

وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد،

با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!
 
وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت:

من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟

چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟

فرشته پاسخ داد؛

ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت.......!

یک دانشجوی عاشق سینه چاک


یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود.

بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر

راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد.

اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست

پسر رو رد کرد.بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره

براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه...


روزها از پی هم گذشت و دختره واسه امتحان از

پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت :

"من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت

اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن"

ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.

چهار سال گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند.

اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!

نتیجه اخلاقی این ماجرا
.
.
.
.
.
.
.
.

پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.

دروغ در لباس حقیقت ...

روزی دروغ به حقیقت گفت: مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم؟ حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.

وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد. دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت.

از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است، اما دروغ درلبـاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.

استخدام ..!!!

جوانی از بیکاری رفت باغ وحش پرسید:استخدام دارید؟
یارو گفت مدرک چی داری؟ گفت دیپلم!
یارو گفت یه کاری برات دارم،
حقوقشم خوبه پسره قبول کرد.
یارو گفت :
ما اینجا میمون نداریم میتونی بری توی پوست میمون
تو قفس تا میمون برامون بیاد!
چند روزی گذشت یه روز جمعه که شلوغ شده بود،
پسره توی قفس پشتک وارو میزد
از میله ها بالا پائین میرفت.
جوگیر شد زیادی رفت بالا از اون طرف افتاد تو قفس شیره!
داد زد کمککککککککک
شیره افتاد روش دستشو گذاشت رو دهنش گفت،
آبرو ریزی نکن من لیسانس دارم..!

حقه روز امتحان 4 دانشجو


چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خوندن به تفریح رفته بودن و

هیچ آمادگی برای امتحان نداشتن. روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه

ای رو سوار کردن . به این صورت که سر و صورتشون رو کثیف کردن و مقداری

هم لباساشون رو پاره کردن و تو ظاهرشون تغیراتی رو به وجود آوردن .بعد به

دانشگاه پیش استاد رفتند. ماجرا را این طور برا استاد گفتن... که دیشب به

یه مراسم عروسی در خارج از شهر رفته بودیم. و در راه برگشت از شانس بد

ما یکی از لاستیک های ماشین پنچر شد وبا هزار زحمت وهل دادن ماشین رو

به حایی رسوندیم و این طور بود که به امادگی لازم برای روز امتحان نرسیدیم در

نهایت قرار میشه که استاد سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این چهار نفر

برگزار کند.اون ها هم خوشحال از این موفقیت سه روز تمام درس می خونن و روز

امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن . استاد عنوان میکنه به خاطر

خاص و خارج از نوبت بودن امتحان باید هرکدوم تو یه کلاس بشینند و امتحان بدن.

 انها هم به دلیل امادگی کامل موافقت میکنن...امتحان حاوی دو سوال بود...

1- نام و نام خانوادگی (6نمره)

2- کدام لاستیک ماشین پنچر شد؟ (14نمره)

الف) لاستیک سمت راست جلو
ب)لاستیک سمت چت جلو
ج) لاستیک سمت راست عقب
د) لاستیک سمت چت عقب
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

نتیجه اخلاقی : اساتید دانشگاه خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنید

باهوش و زرنگ هستند !

از این داستان عبرت بگیریم ...

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت

با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به 

داد این بچه برسید.

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد…

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می 

اندیشید............


نبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد...

برادران يوسـف وقتـي مي‌خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند، يوسف لبـخندي زد.

يهودا (يکي از برادران) پرسيد: چـرا خنديدي؟ اينجا که جاي خـنده نيـست! يوسـف

 گفت: روزي در فکر بودم چگونه کسـي مي‌تواند به من اظهار دشـمني کند با اينکه

برادران نيرومندي دارم! اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم که

 نبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد...


مشت خدا از مشت ما بزرگتره ...

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد

 و گفت : مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدهید

 اینم پولش....

بقال کاغذ را گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد

 و به دست دختر بچه داد ، بعد لبخندی زد و گفت : 

چون دختر خوبی هستی 

 و به حرف مامانت گوش میدی 

 می تونی یه مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.

ولی دختر کوچولو از جای خودش تکان نخورد

 مرد بقال که احساس کرد دختر بچه

 برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت :

 "دخترم ! خجالت نکش ، بیا جلو خودت شکلات هاتو بردار"

دخترک پاسخ داد :

عمو ! نمی خوام خودم شکلات ها رو بردارم نمیشه شما بهم بدین؟

 بقال با تعجب پرسید : چرا دخترم ؟ مگه چه فرقی می کنه ؟

 و دخترک با خنده ای کودکانه گفت :

آخه مشت شما از مشت من بزرگتره !

و من داشتم فکر می کردم

 حواسمون به اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیستـــ

 که بدونیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت ما بزرگتره

شرایط ازدواج یک پسر ایرانی

یه پسر تا وقتی جوان نشده نباید حرف از عشق و عاشقی بزنه...


یه پسر تا بیاد لیسانسش رو بگیره میشه بیست و سه ساله

بعد دو راه پیش روشه یا بره خدمت یا بخونه برای ارشد

اگه یه ضرب ارشد قبول شه تا بیست و پنج سالگی همچنان مشغول درس خوندنه

اگه هم بره سربازی باز تا بیست و پنج سالگی مشغوله خدمته

تا کارت پایان خدمت هم نداشته باشه که بهش کار نمیدن

پس باید صبر کنه تا خدمتش تموم شه

در حالت اول تا بیاد خدمتش تموم شه میشه بیست و هفت ساله

در حالت دوم که بعد از لیسانس رفته سربازی تا بیاد کار پیدا کنه میشه بیست و هفت ساله

بعدش چون تا حالا سابقه کار نداشته بهش کار نمیدن...

در هر دو حالت، بعد از کلی پارتی بازی کار پیدا میکنه تا بیاد سرمایه برای زندگیش جمع کنه میشه سی ساله

تازه بعد از سی سالگی باید به ازدواج فکر کنه...

تازه اگه دختر خانم مد نظر ،ماشین و خونه همون اول زندگی نخوان...

به دلیل این که تو کشور، سن بلوغ کاهش پیدا کرده. از اون طرف تا سن بیست و نه سالگی همچنان نوجوان تلقی میشی...


پس اگه یه پسری قبل از جوانی(قبل از سی سالگی) خواست زن بگیره باید زد تو دهنش تا با دندوناش یه قل دو قل بازی کنه تا به سن ازدواج برسه...

ازدواج دو کِرم!

از صبح تا شب سيب مي خورد، هر سيبي که تمام مي شد سريع به سراغ سيب ديگري مي رفت، تنها اميدش پيدا کردن يک کرم سيب ديگر بود ... اما ناگزير با يک کرم دندان ازدواج کرد!

می خوام يك كلت كمری تهيه كنم

یه دختر خانمی رفته بود پیش حاج آقای دانشگاهشون .

به حاج آقا گفته بود : حاج آقا !من يه سؤال شرعی دارم : آيا دختران می تونن براي امنيت خودش اسلحه همراه خودش داشته باشه ؟ حاج آقا راستش رو بخوايد من می خوام يك كلت كمری تهيه كنم

آخه چرا ؟

ادامه نوشته

دختر و پیرمرد...


فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛ روي نيمکتي چوبي ؛

روبه روي يک آب نماي سنگي . پيرمرد از دختر پرسيد :

 - غمگيني؟
 - نه .
 - مطمئني ؟
 - نه .
 - چرا گريه مي کني ؟
 - دوستام منو دوست ندارن .
 - چرا ؟
 - چون قشنگ نيستم .
 - قبلا اينو به تو گفتن ؟
 - نه .
 - ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که من تا حالا ديدم .
 - راست مي گي ؟
 - از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پيرمرد را بوسيد

و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.

چند دقيقه بعد

پير مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کيفش را باز کرد ؛

عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت !!!

گفتگوی قرآنی

گفتگوی قرآنی:::
گفتم: چقدر احساس تنهایی می كنم
گفتی: فَإِنِّي قَرِيبٌ
من كه نزدیكم (بقره/ 186)

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می شد بهت نزدیك شم
گفتی: وَاذْكُر رَّبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ
هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/ 205)

گفتم: این هم توفیق می*خواهد!
گفتی: أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ
دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲2 )

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: وَاسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ
پس از خدا بخواهید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود / 90)

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می تونم بكنم؟
گفتی : أَلَمْ يَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ
مگه نمی دونید خداست كه توبه رو از بنده هاش قبول می كنه؟! (توبه/۱۰۴)

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (2) غَافِرِ الذَّنبِ وَقَابِلِ التَّوْبِِ
ولی خدا عزیزِ و داناست، او آمرزنده ی گناه هست و پذیرنده ی توبه (غافر/۲-۳)

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا
خدا همه ی گناه ها رو می بخشه (زمر/۵۳)

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می بخشی؟
گفتی: وَ مَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ
به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵)

گفتم: نمی دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می زنه؛ ذوبم می كنه؛ عاشق می شم! ... توبه می كنم
گفتی: إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ
خدا هم توبه كننده ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲)

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ
خدا برای بنده اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶)

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟
گفتی:يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا (41) وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلًا (42) هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا
ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته هاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)

چت با خدا به وسيله قرآن

چت با خدا به وسيله قرآن

گفتم: خسته ام
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتم: هیشكی نمیدونه تو دلم چی میگذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیك تریم (ق/16) ::.

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی!
گفتی: فاذكرونی اذكركم
.:: منو یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا كی باید صبر كرد؟
گفتی:و ما یدریك لعل الساعة تكون قریبا
.:: تو چه می دونی! شاید موعدش نزدیك باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیكت برای منِ كوچیك خیلی دوره! تا اون موقع چیكار كنم؟
گفتی: واتبع ما یوحی الیك واصبر حتی یحكم الله
.:: كارایی كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده ات هستم و ظرف صبرم كوچیك... یه اشاره كنی تمومه!
گفتی:عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لكم
.:: شاید چیزی كه تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدك الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همه*ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلك فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش كردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی*خیال! توكلت علی الله
گفتی: ان الله یحب المتوكلین
.:: خدا اونایی رو كه توكل می*كنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاكریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع كن! یادت باشه كه:
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می*كنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می*كنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می*كنن (حج/11) 
گفتم:...
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.

داستان کوتاه و معنی دار


موشي در خانه ي صاحب مزرعه تله موش ديد؛

به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد؛

همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطي ندارد؛

ماري در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزيد؛

از مرغ برايش سوپ درست کردند؛

گوسفند را براي عيادت کنندگان سر بريدند؛

گاو را براي مراسم ترحيم کشتند؛

و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه مي کرد؛

و به مشکلي که به ديگران ربط نداشت فکر مي کرد ...

سلام خدا ...

الو سلام ، منزل خـــداست ؟

این منم مزاحمی که آشناست .

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست .

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

چرا به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست ؟

الو الو....

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد ،

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست ؟

چرا صدایتان نمی رسد ، کمی بلند تر، صدای من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست ؟

اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم ،

شنیده ام که گریه بر تمام درد ها شفاست .

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم ،

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

الو ، مرا ببخش ،

باز هم مزاحمت شدم ،

دوباره زنگ می زنم ،

دوباره ............تا خـــدا خــــداست!!

خودتو نخود هر آشی نکن

یه روز گاو پاش می شکنه دیگه نمی تونه بلند شه، کشاورز دامپزشک میاره. دامپزشک می گه اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش بایسته گاو رو بکشید.

 

گوسفند اینو می شنوه و میره پیش گاو میگه بلند شو بلند شو گاو هیچ حرکتی نمی کنه... روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه بلند شو بلند شو رو پات بایست باز گاو هر کاری می کنه نمی تونه بایسته رو پاش.... روز سوم دوباره گوسفند می ره میگه سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی.

 

گاو با هزار زور پا میشه..صبح روز بعد کشاورز میره در طویله و می بینه گاو رو پاش وایساده از خوشحالی بر می گرده می گه گاو رو پاش وایساده جشن می گیریم... گوسفند رو بکشید.

 

نتیجه اخلاقی:
خودتو نخود هر آشی نکن

داستان طنز...

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟

میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟

شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است

پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را

وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به

طلاق فکر هم نمی کرد پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل

مرد خیاط اعتراف کرد.

سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن.

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت : 

چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش

هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد، سپس آن زن رفت به خانه مرد

خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است

میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،

خوش آمدید.و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق

گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد.

و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن

زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد.

سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم

و آن زن گفت :کمی صبر کن

نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟!!!

شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟

آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت:

همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای

اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا

فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا

مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.

و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد ...

رمز عشق

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند.
زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید.

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟
زن گفت: نه.
آنها گفتند: پس ما....

ادامه نوشته

ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ...

بچه ﺍﻭﻝ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻣﻌﺪﻟﺶ ﺑﯿﺴﺖ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﺖ ﮐﯿﻒ ﺑﺨﺮﻡ؟ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ... ﺗﺎﭘﻨﺠﻢ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻣﻌﺪﻟﺶ ﺑﯿﺴﺖ ﻣﯿﺸﺪﻩ ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﺶ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺧﻮﺏ ﺑﺨﺮﻩ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻧﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﺗﻮﻫﻤﺶ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﻣﯿﮕﻢ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ...

 

 ﺩﯾﭙﻠﻤﺶﻡ ﺑﺎﻣﻌﺪﻝ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﺖ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺑﺨﺮﻡ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ... ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﺨﺮﻡ؟ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ . ﻣﯿﭙﺮﺳﻪ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﺭﺩﺕ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ؟ﻣﯿﮕﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﻣﯿﮕﻢ ... ﻭﻗﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﭘﺴﺮﻩ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻭﺍﺳﺖ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺨﺮﻡ ﻣﯿﮕﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ... ﺑﻌﺪﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﺑﺎﺑﺎهه دﺭﺑﺴﺘﺮ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻔﺴﺎﯼ ﺁﺧﺮﺷﻮ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﺑﻬﻢ ﺑﮕﻮ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﺍﺭﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﻬﻢ ﺑﮕﻮ . ﭘﺴﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﺎﻡ ﭘﯿﺸﺖ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﮕﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ . ﺗﻮﺭﺍﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺑﺎﺑﺎﻫﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﯿﻤﯿﺮﻩ ﻫﯿﭽﮑﺴﻢ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﺍﻭﻧﻬﻤﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﺭﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ...

 

بنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی یکدیگرﻧﺪ


ﻣﻌﻠﻢ سر كلاس فارسي ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ کرﺩ. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ. ﻣﻌﻠم گفت:ﺷﻌﺮ بنی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ.

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ کرﺩ:

بنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی یکدیگرﻧﺪ که ﺩﺭ ﺁﻓﺮینش ﺯ یک ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ

ﺑﻪ ﺍینجا که ﺭسید ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ. ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: بقیه ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: یادم نمی آید.ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: یعنی چی؟ این ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍنستی ﺣﻔﻆ کنی؟!

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺁخه مشکل ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﻣﺎﺩﺭﻡ مریض ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ کار می کند ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ باید کارهای ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍی ﺧﻮﺍﻫﺮ برادرهایم ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ببخشید.

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: «ببخشید! همین؟! مشکل ﺩﺍﺭی که ﺩﺍﺭی، باید ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ می کردی. مشکلات ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ نمیشه!»

ﺩﺭ این ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮ کز ﻣﺤﻨﺖ دیگران بی غمی نشاید که ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ آدمی

ماجرای پاسخ دندان شکن دانشجو به استاد!!!!!!!!

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.
استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد.
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد!!!

موضوع انشا : حیوانات

انشای دانش آموز کلاس دوم دبستان
ما حیوانات را خیلی دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف میزنیم، بابایمان هم همینطور.
بابایمان همیشه وقتی با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد میکند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پیشا وقتی ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی زن دایی .
بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی آقاهه از بابایمان خیلی گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد.
بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

از خاطرات يک رزمنده

شوخ طبعي يک رزمنده ايراني تا لحظه آخر !!! 

مصاحبه گر

ترکش خمپاره پيشونيش رو چاک داده بود روي زمين افتاد و زمزمه ميکرد دوربين رو برداشتم و رفتم بالاي سرش داشت اخرين نفساشو ميزد ازش پرسيدم اين لحظات اخر چه حرفي براي مردم داري با لبخند گفت:از مردم کشورم ميخوام وقتي براي خط کمپوت ميفرستن،عکس روي کمپوت ها رو نکنن گفتم داره ضبط ميشه برادر يه حرف بهتري بگو با همون طنازي گفت..اخه نميدوني سه بار بهم رب گوجه افتاده. 

از خاطرات يک رزمنده

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ؟

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ :
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ،
ﺳﻘﻒ ﮔﻔﺖ : ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ!
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻨﮕﺮ!
ﺳﺎﻋﺖ ﮔﻔﺖ : ﻫﺮ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ!
ﺁﻳﻴﻨﻪ ﮔﻔﺖ : ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﺑﻴﻨﺪﻳﺶ!
ﺗﻘﻮﻳﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺵ!
ﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻫﺪﻑ ﻫﺎﻳﺖ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻫُﻞ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﺰﻥ!
ﺯﻣﻴﻦ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﻧﻴﺎﻳﺶ ﻛﻦ!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ، ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﺏ !!

چرا من؟

آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:...
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"

ثواب دان ما سوراخ است!!!

حضرت استاد آیت الله احمد مجتهدی تهرانی از زبان استادشان مرحوم آیت الله شیخ علی اکبر برهان نقل می کنند که آن مرحوم می فرمودند: 

ثواب زیاد است ولی ثواب دان ما سوراخ است، یعنی فلان عمل خوب به جای می آوریم، و در عوض به ما ثواب هم می دهند، ولی عمل حرام دیگری را انجام می دهیم، مثلاً غیبت می کنیم و ثواب ها هم می ریزد و از بین می رود.

ﺟﺎﺗﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ...

ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺍﺷﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪﻥ
ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻨﻬﺎ ﻫﺴﺘﻢ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﻮﺷﻢﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺘﻢ
ﻫﻲ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺑﯿﺎ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ ﺑﺎ ﻳﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺗﻮ ﮐﺎﻓﻲﺷﺎﭖ ﻧﺸﺴﺘﻪ !


ﺟﺎﺗﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ تو اون صحنه ......

دیوار نقره ای...

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری می شوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقره ای رنگ می شود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره به هم چسبیدند، از پدر می پرسد: این چیست ؟

پدر که تا به حال در عمرش آسانسور ندیده می گوید:

پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام، و نمی دانم .

در همین موقع آن ها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را به زحمت وارد اتاقکی کرد. دیوار بسته شد. پدر و پسر ، هر دو چشمشان به شماره هایی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی رفت. هر دو خیلی متعجب تماشا می کردند که ناگهان ، دیدند شماره ها به طور معکوس و به سرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره ای باز شد، و آن ها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله ای از آن اتاقک خارج شد.
پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا

چای سبز

زنی با صورت کبود رفت سراغ دکتردکتر پرسید: چی شده؟
زن گفت: دکتر، هر وقت شوهرم مست می یاد خونه، منو زیر مشت و لگد میگیره دکتر گفت: هر وقت شوهرت مست اومد خونه یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن و این کار رو ادامه بده

دو هفته بعد، زن با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت
زن گفت: دکتر، قرقره چای سبز فوق العاده بود هر بار شوهرم مست اومد خونه من شروع کردم به قرقره کردن چای سبز وشوهرم دیگه به من کاری نداشت و الان رابطمون خیلی بهتر شده حتی اون كمتر مشروب می خوره...
دکتر گفت می بینی؟ اگه جلوی زبونت رو بگیری، خیلی چیزا حل می شن